دلنوشته چند دقیقه تا مرگ (کامل)

بسم ربّ القلم

نام دلنوشته: چند دقیقه تا مرگ
نویسنده: علی خسروشاهی دلنویس انجمن تک رمان
ژانر: اجتماعی، تراژدی
ویراستار: Pegah.a
سطح دلنوشته: برگزیده

 

 


مقدمه:
در این لحظه‌های آخرم،
به یاد لحظه‌های ناب زندگی افتادم.
یاد روزهای پر از خاطره، لحظه‌های شیرین کودکی، لحظات شاد و شیرین و پر از خنده‌های بچه‌گانه.
یاد روزهایی که به سختی باهم بودیم. روزهای شیرین کودکی و روزهای شیرین و رویایی زندگی.
یاد روزهایی که باهم شوخی می‌کردیم و بازی می‌کردیم و در کنار هم زندگی می‌کردیم.​


در این لحظه‌های آخرم
به یاد لحظه‌های ناب زندگی افتادم.
یاد روزهای پر از خاطره، لحظه‌های شیرین کودکی،
لحظات شاد و شیرین و پر از خنده‌های بچه‌گانه
یاد روزهایی که به سختی باهم بودیم، روزهای شیرین کودکی و روزهای شیرین و رویایی زندگی
یاد روزهایی که باهم شوخی می‌کردیم و بازی می‌کردیم و در کنار هم زندگی می‌کردیم
یاد روزهایی که باهم بودیم و به یکدیگر کمک می‌کردیم و به‌هم درس زندگی و عشق و زندگی می‌دادیم!
یاد روزهایی که با هم بودیم و به‌هم عشق می‌ورزیدیم
یاد روزهایی که باهم بودیم و با هم می‌خندیدیم و از یکدیگر درس زندگی و عشق می‌آموختیم!
یاد روزهایی که باهم بودیم و باهم شاد بودیم و همدیگر را دوست می‌داشتیم و باهم می‌خندیدیم
یاد روزهایی که قابل برگشت نیستند!


تصویر و عکس‌هایی که هرروز از تو، جلوی چشمم است
مرا دوباره و دوباره عاشق تو می‌سازد.
از هرچه بگویم کم گفته‌ام
دلم هوای تو کرده است!
این است زندگی من.
شاید این‌بار هم با همین عشق، تو را دوست داشته باشم.
با این حال نمی‌توانم دیگر تو را فراموش کنم.
شاید اگر تو نبودی امروز همه‌ی دنیا را از دست می‌دادم.
شاید اگر در کنارم نبودی تمام دنیا را از دست می‌دادم.
و این است زندگی من.


دلم گرفته است!
ز عشق چه بگویم که نهایتش دل گرفته است
ز درد دل کنم ناله به هر طرف گریزم
که از فراق تو جانم ز ناله پر گرفته است
ز دست خویش چه گویم که در دلم غم عشقت
ز سوز س*ی*نه من بس زبانه در گرفته است
ز درد و د*اغ تو نالد دلم، چه گویم از این دل
که از فراق تو از خویش ناله سر گرفته است
ز حال خسته دلان دل کجا شود خبرش
که از فراق تو جان از تنم بدر گرفته است


آرامشی می‌خوام که هیچ‌جا ندیدم.
‌باید سکوت کنم
‌این روزها ‌خیلی خیلی ‌دردناکه. ‌
‌هرکس براش ‌آرزوی خوشبختی می‌کنه
‌می‌خوام برم یه گوشه خلوت و آرامشی بگیرم.
‌باید به تنهایی‌ها و دلتنگی‌هام با تموم وجودم فکر کنم.
‌باید یه گوشه‌ای از زندگیم رو خالی کنم.
باید با خودم خلوت کنم. ‌
‌باید تنهایی‌هام‌ رو با تمام وجودم خالی کنم
که نه از دردهاش کم کنم و نه هیچ‌کسی بیاد توی زندگیم که بهش فکر کنم.
‌شاید هم هیچ‌کس بهم توجه نکنه!
‌باید همه ‌را صدا بزنم. ‌
‌شاید کسی که ‌دوستش دارم از کنارم رد نشه
‌می‌خوام تنهایی‌هام رو با تمام وجودم پر کنم. ‌
‌می‌خوام با خودم خلوت کنم‌
‌همه‌ی وقتم رو با خودم خلوت کنم ‌
‌می‌خوام از خودم خالی کنم ‌


یه شهر بی‌ستاره
یه شهری که نا امیدی به‌ مراهش داره
یه شهری که تورو توش داره؛ ولی هنوزم غم داره
یه شهری که دل نداره و نمی‌دونه چه حالی داره
یه شهری که توش عاشقی داره که یه لحظه عاشق نمی‌مونه
یه شهری که توش یه لحظه دل عاشق نمیشه
یه شهری که همش خاطره و یادیه؛ ولی با یاد اون خاطره می‌مونه
یه شهر خالی از هرچی که آدم‌هاش داره
یه شهر بی‌ستاره
یه دل بی‌دلبر
یه دل بی‌عشق
یه دل پر از غم
یه دل پر از شور و سرگردونی
یه دل پر از درد و پر از شادی
یه دل پر از غصه و پر از خنده
یه دل پر از غصه و پر از گریه
یه دل پر از بغض تو، اون لحظه
یه دل پر از بغض، توی اون لحظه
یه دل پر از اشک
یه دل پر از خالی بودن جات
یه خاطره زیر بارون
یه خاطره توی بیابون
یه خاطره تو دل یخبندون
یه خاطره، ولی بدون اون
یه قطره
یه قطره اشکی که می‌ریزه از چشمم
یه قطره که می‌ریزه از ابرها
یه قطره که تبدیل به بارون میشه و
هر لحظه از دلم رنگ عشق کم میشه.


خستم از خوشحال نبودن
خسته از دوستت دارم‌های دروغین
خسته از عشق مجازی
خسته از این دنیا و آدم‌هایش
خسته از این زندگی که بهش معتادم
خسته از خودم که بهم خیانت می‌کند
خسته از دنیای خودم
خسته از آدم‌های اطرافم
خسته از خودم که درگیر خودم هستم
خسته از این هوای نفس‌گیر که در آن نفس نمی‌کشم
خسته از این دنیای آدم‌ها و آدم‌هایش که برای خودش ساخته شده
خسته از این زندگی که بهم دروغ می‌گوید
خسته از آن آدم‌هایی که بی‌رحم‌اند و با دروغ‌هایشان مرا می‌آزارند
خسته از این همه آدمی که در پشت این دنیای آدم‌ها زندگی می‌کنند.
خسته‌ام، خسته!


داشتم به ستاره و آسمون نگاه می‌کردم.
یه دفعه به عکس‌‌هایی که باهم داشتیم، خیره شدیم. یاد دلخوشی‌هام افتادم. روزهای سختیه الان برام! الان با کسی حرفی ندارم؛ چون یه دل دارم که کسی به دردودلش دیگه گوش نمیده. روزگار عجیبیه انگار
یه لحظه فکر کردم باید به این ستاره و آسمون نگاه کنم اون هم با یه لبخند مهربون و یه آرزو!
من با این ستاره و آسمون زندگی می‌کنم. با این‌همه سختی‌ها، با این‌همه بی‌مهری‌ها، با این‌همه دلتنگی‌ها، با این‌همه غم‌ها که دلم به اون راه میده؛ اما باز هم بهش نگاه نمی‌کنم؛ چراکه دلم نمی‌خواد!
باید بهش فکر کنم... بهش فکر کنم.
دلم می‌خواست دوباره بهش نگاه می‌کردم؛ اما نشد!
این دل رو به آسمون دادم و با خودم گفتم شاید یه روز دیگه بهش فکر کنم!
از این‌جا به بعد باید به این ستاره و آسمون نگاه کنم. همه‌چیز اون‌طوری که دلم می‌خواسته نمیشه!
اما پیش خودمون باشه؛ هنوزم دلم براش تنگ میشه!


دریا پُرموج بود و من آرام به عکس‌ها خیره شده بودم.
عکس‌هایی که هریک از آن‌ها از یک دنیای کوچک و یک مادر، یک بچه و یک پدر حکایت دارد .
از یک طرف، من تمام این تصاویر را به یاد دارم و از طرف دیگر، دنیای کوچک ما، دنیایی است که ما را به‌هم نزدیک می‌کند. دنیایی که از آن می‌توان به بهترین و زیباترین رنگ‌هایی که در طبیعت وجود دارد و می‌توان با آن‌ها به زیباترین تجربه‌ها، دست یافت.
زندگی ما با این دنیای کوچک، خیلی زود به پایان می‌رسد.
این دنیای کوچک، دنیای زیبایی است.
امید به فردای بهتر!


زمان همین‌گونه می‌گذشت و د*اغ دل‌ها بیشتر می‌شد.
ما می‌خواستیم آن‌ها را از بین ببریم؛ اما آن‌ها در مقابل ما می‌ایستادند.
همین هم شد!
درد و غصه‌ها، پیروز میدان شدند.
سیگارها با خاکسترشان پیروز میدان شدند.
عذاب و رنج‌ها، پیروز میدان شدند.
اشک‌ها و باران‌ها پیروز میدان شدند.
دلتنگی‌ها و عاشقی‌های بی‌عشق، پیروز میدان شدند.


دنیایی پر از غم چه خواهیم؟
و یا این‌که چگونه در این دنیایی پر از غم و اندوه می‌توانیم از زندگی خویش ل*ذت ببریم و به آرامشی که در این دنیا به دنبال آن هستیم برسیم ؟
و یا این‌که چگونه خود را در این جهان خوشبخت‌تر و با سعادت‌تر سازیم؟
امید به این‌که جوابی پیدا کنیم برای سوالات‌‌مان!


دنیایی پر ز غم چه خواهیم
تا بر سر آن دژم چه خواهیم

دل در غم آن پری نه بستیم
جان در غم آن صنم چه خواهیم

گر زهر بود چو شهد نوشیم
پس خون جگر به‌هم چه خواهیم

با این‌همه همدمی نداریم
یک دم زدن از کرم چه خواهیم


غم و دل ناخوشی حاصل زمان است.
این زمان است که می‌گذرد.
این زمان است که باعث آن است دلخوشی‌های کودکانه را فراموش می‌کنیم و از زندگی خسته.
این زمان است که به ما یادآوری می‌کند که در چه وقت به دنبال خوشبختی برویم و این زمان است که این احساس را به ما می‌دهد که چه‌طور باید با زندگی خداحافظی کنیم.


آن زمان که فکر می‌کردیم کسی اطرافمان نیست
خواستار ترس شدیم
ترسی که به زندگی خود راه دادیم
تا ما را در عذابی که می‌کشیم رهنمایی کند
آن لحظه با خود می‌گفتیم که شاید ترسمان جبران شود
با این‌حال باز ترسیدیم
تا کسی ما را قضاوت کند
مهم بود صحبت و حرف و اندرزهای مردم
و باعث شد که دوباره بترسیم
آنقدر ترسیدیم که حتی زندگی کردن را نفهمیدیم
با خود همیشه کلنجار می‌روم که ای مرد دگر چیزی نیست
که تورا بترساند؛ ولی همان موقع باز ترسیدم
ز قدیم به ما یاد داده‌اند که زندگی دو روز است
یک روز برای تو و دگر روز بر ضرر تو
من که این دو روزم سپری شد و در این دو روز نیز ترسیدم
آنقدر ترسیدم که قلبم به عذاب آمد
چند شب پیش با قلبم صحبت می‌کردم
قلبم می‌گفت «نترس! مگر چه شده؟»
و با این حال پس از شنیدن صدای قلبم
بازهم ترسیدم
تو هم میترسی
من تنها نیستم
می‌دانم حرف‌هایی که زدم، حرف‌های دلت بود؛
امّا بااین‌حال ترسان حرف زدم.
الان نیز که داری صدای مرا می‌شنوی، من بازهم از این حرف زدن ترسیدم.
کاری کن برای خود
نترس باش!
حرف مردم برایت بی‌اهمیت باشد .
بزار قضاوتت کنند؛ ولی تو نترس!
اگر از ارتفاع بترسی، هیچوقت پرواز نخواهی کرد!
اگر از مرگت بترسی، زندگی نخواهی کرد و مدام پی فرداهای تکراری خواهی بود!
پس نترس!


آن زمان که فکر می‌کردیم
چگونه ترس را در زندگی خود راه دادیم
باید به فکر سادگی‌مان می‌بودیم
آنقدر ساده بودیم که با یک اشاره دوست می‌شدیم.
در دو روز زندگی هم آن‌قدر ساده بودیم که باعث آن بود که زندگی کردن را نفهمیم!
حتی به سادگی از نوشیدن طعم لعل سرخ یارمان جاماندیم!
آنقدر ساده بودیم که با یک اشاره عاشق شدیم و آنقدر ساده خواهیم بود که با یک اشاره خواهیم مرد!


زندگی سخت بود؛ ولی شاید یک اتفاق ساده، زندگی را ساده‌تر می‌ساخت.
با این‌که هر روز با یک خاطره از آن روزها و روزهای بعد از آن در ذهنم زندگی می‌کنم؛ ولی از این به بعد هر روز با خاطراتی تازه و تکرار نشدی در ذهنم روبه‌رو می‌شوم.
خاطرات من با این‌همه خاطره‌ی جدید، هیچ شباهتی به‌هم ندارند.
امیدوارم که روز به روز باهم خاطره‌های جدیدتر بسازیم و زندگی شادتری داشته باشیم!


روزها پشت هم می‌گذرند و به آینده فکرها بیشتر می‌شود.
در این فکر‌ها، مرگ و زندگی، به یک اندازه به‌هم گره خورده‌اند .
چند دقیقه تا مرگ وقت باقیست.
اما این مرگ، زندگی است.
مرگ به معنای زنده بودن است ، نه مرگ به معنای از دست دادن.
این زندگی است و زندگی به معنای زنده بودن.

نوشته های اخیر

دسته بندی ها

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش